خاطرات

 

بویِ   بهار نارنج


چایِ  قند پهلو


قلیان با طعم هلو


فالِ  حافظ تو کافه‌های شلوغ


رفتنِ  زیارت بدونِ  وضو


جمعه‌ها ، قرار‌های سرِ    کوه


سینما


تاریکی‌


رفتن مدرسه به دروغ


تختِ  نرد


کری کری


بردنِ  شرطِ  بستنی


کوچه‌های بن بست


دودِ   سیگار‌هایِ  دزدیِ  بهمن


یک تابستان


بویِ  دریا


دست در دست‌هایِ  تو


بوسه هم بوسه‌های تو


آخرین روز


هوسِ  کلوچه ی نادری


رویِ  شن‌ها نوشتن


کمی‌ زندگی‌


کمی زندگی ...


اسپند دود میکنم....


این خاطرات نباید چشم بخورند



تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 23:0 | نویسنده : داود نوروزی |
سلام دوستان عزیز

چند وقتی بود حوصله نوشتن نداشتم ولی زلزله ای که در آذربایجان شرقی و کشته و زخمی شدن تعدادی از هم

وطنان و هم استانیهایم باعث شد که بار دیگر به میان شما دوستان عزیز بر گردم.

برای شادی روح شان فاتحه ای قرائت کنیم باشد که باعث آرامششان شود.

ولی انگار بعضی ها به خیالشان نیست وخنده بازار راه انداخته اند.

بچه ها به روستاها و شهرهای  زلزله زده سر زدم،عمق فاجعه خیلی زیاد بود،دعا کنید همه چیز درست شود.



ودر آخر: غم آذربایجان بغض ایران است.




تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 | 12:56 | نویسنده : داود نوروزی |

 

 

 

 

کاش می شد که خدا

اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت

ومیان موج غمها

به سکوت سرد وسنگین

رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

جمعه ما

شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما

فرش کیسوی تو می شد

کاش می شد

انتظار منتظر بپایان رسد

وهوا میزبان یاسها و

نسترنها

خاک پای مهدی زهرا شود

کاش می شد

تو هم از انتظار خسته شوی و

برای فرج دعا کنی

کاش می شد000

 

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0

نیمه شعبان برهمه منتظران آقا امام زمان مبارک باد                          نوشته ی تابستان۱۳۹۱/۴/۱۴



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 14:14 | نویسنده : داود نوروزی |
  قصه باغ و قاصدک  

 

من میخوام قصه بگم،قصه باغ وقاصدک

قصه از یه سرگذشت،قصه از چرخ فلک

قاصدک داشت از رو جاش بلند می شد

داشت میرفت از توی باغ،داشت پا می شد

سایه ی قاصدک افتاد رو زمین

گل میخک گفت تو هم رفتی ،همین!

رفتی، اما دیگه یادت با منه

عشق مهربون و شادت با منه

قاصدک گریه میکرد، دست خودم نیست به خدا

خودمم دلم تو باغه، بهم نگو تو بی وفا

فاصله گرفته بود، قاصدک از گل و باغ

پُرٍ آتیش شده بود اون دلش،آتیش داغ

گل به قاصدک میگفت،برو،برو

برو آزادی،برو، شادی برو

من اسیرم توی این خاک غریب

تو برو به باغ خوبٍ گل سیب

بدرقه پشتٍ سرت اشک چشام

نیگا کن<خدا به همراه>رو لبام

برو آزادی برو، شادی برو

عشق تو نمیشه، فرهادی برو

کم کمک داشت نم بارون می یومد

واسه باغ، نخونده مهمون می یومد

پرٍناز قاصدک داشت تر می شد

قصه سرخٍ سفر داشت سر می شد

آره، قاصدک باز افتاد توی باغ

پیش اون عاشق ناپخته داغ

نم نم بارون کجا،سیل کجا

سیل، گل و قاصدکو برد به یه جا

برد،به رود و بعدشم،به رودخونه

آخرٍ دنیا،یه خوبی می مونه

اگه بودیم، اگه مردیم با همیم

این جوری تو دنیا خیلی بی غمیم



تاريخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 0:50 | نویسنده : داود نوروزی |

نامه ی رسمی

از:من خسته ی تنها

به:خدای آسمونها

موضوع نامه همینه:من دوسش دارم خدایا

من اینجانب خسته،زده یک دل رو شکسته

حالا وجدان کثیفم،روبروی من نشسته

من لیاقتی نداشتم،رو غرورش پا گذاشتم

مدعی بودم میخوامش،سنگ شدم تنهاش گذاشتم

اون دلش پیش دلم بود،من دلم پیش خیانت

حرفای اون از ته دل،حرفای من از رو عادت

من یه خائنم که بعدش،از خود دنیا بریدم

این یه اعتراف تلخه،بعد اون خوشی ندیدم

آخ چه عشق ناروایی،آخ چه درد بی دوایی

لایق عشقش نبودم،حق من بود این جدایی

حق اون برزخ و من،لایق شعله ها نیستم

نفرینم نکرد دعا کرد،لایق دعاها نیستم

وسلام خدای خوبم،نامه ی منم تموم شد

هرچی پل بوده شکستم،نمیاد دیگه تموم شد...



تاريخ : شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 3:2 | نویسنده : داود نوروزی |

اگه تموم عمرو، سجده کنم به خاکت

بازم نمیرسم من،به نگاه چشم پاکت

 

بیا تو باور من

همیشه یاور من

بیا شراب مهرو

بریز تو ساغر من

 

 گل نیلوفر من

تو ای تاج سر من

تو، تنها واژه ی عشق

کنار بستر من

 

اگه یه روز نباشی، بدون تو می میرم

بدون تو عزیزم، تو دست غم اسیرم

 

مادر، بدون تو           دنیا برام، جایی نداره

مادر، بدون تو           زندگی، معنایی نداره

 

  تقدیم به همه مادران عزیزو مادر خودم ومادرانی که پیش ما نیستند(بهار۱۳۹۱)



تاريخ : دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 20:12 | نویسنده : داود نوروزی |
تو غریبه بودی ومن،تورو ازخود دونستم

تو برام نقشه کشیدی،ولی من نمیدونستم

 

تو تموم زندگیمو چرا تودستات گرفتی

نمی دونم که تو این حیله روازکی یاد گرفتی

 

 اگه من بگذرم ازتو،پس خدا بالا چی کاره س

 اگه من بگم گذشته،وقت گریه ستاره س

 

ای غریبه،ای غریبه،تو چشات پرٍ فریبه

ای غریبه،ای غریبه،تو دلت چه نانجیبه

 

مرگ خنده هام رسیده،مرگ لحظه های سبزم

مرگ آفتاب امیدم،مرگ قصه های نبضم

 

خنده های پرفریبت،هیچ وقت از یادم نمیره

ای خدا هرکی که بدکرد،دلش ازغصه بمیره

 

 برودیدار به قیامت،تو رو به خدا سپردم

 فقط اونه که می دونه،من مثٍ پروانه مردم



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 | 23:7 | نویسنده : داود نوروزی |
 

عکس,عکس داغ,سایت عکس,

خانه دوست کجاست؟ درفلق بود که سپیدارسوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذرشاحه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

وبه انگشت نشان دادسپیداری وگفت:

نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

ودر آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می آورد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وتو را ترسی شفاف فرا میگیرد.

درصمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه زنبور

واز او می پرسی

خانه دوست کجاست.                                       

                                                                           شاعر زنده یاد(سهراب سهری)

عکس,عکس داغ,سایت عکس,



تاريخ : جمعه یازدهم فروردین 1391 | 3:39 | نویسنده : داود نوروزی |
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛ فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا” فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته چاه رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک… همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.
دیوانگی گفت: “من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.”
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.


                                   و اما حرفهای من با شما دوستان:

سلام بچه ها امیدوارم خوشتون اومده باشه از این داستان،البته نوشته خودم نیست یه جایی دیدم خوشم اومد گفتم بدنیست واسه دوستام تو وبلاگ قراربدم.
درضمن واسه عید نوروز یه شعری گفتم که دارم روش کار میکنم تا براتون تووبلاگ قرارش بدم.
پیشاپیش عیدنوروز1391رو بهتون تبریک میگم،شاید بهم بخندین که از الان دارم بهتون تبریک میگم
آخه میخوام اولین نفر باشم که به دوستام تبریک گفتم.
شعرم آماده شد به مناسبت عید نوروز خبرتون میکنم دوستون دارم.



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 19:47 | نویسنده : داود نوروزی |
ای پناه بی پناهی ها در این دنیا پدر!                                             ای انیس بی بدیل و گوهر یکتا پدر!

دست هایت چتر سبز مهربانی بر سرم                                         چشم هایت بوده چون منظومه ی دریا پدر

بعد تو دنیا سراسر داغ بود و درد بود                                             بعد تو دنیای من مجموعه ی غم هاپدر

خون دل جاری شد از چشمم زمان رفتنت                                       گریه کردم رفتنت را بی کس وتنها پدر

تو نمی میری پدر!در خاطر من زنده ای                                            ای پناه بی پناهی ها در این دنیا پدر


تقدیم به یکی از دوستام که مثل برادر دوسش دارم وپدرش رو از دست داده وتمام کسانی که پدرانشون رو از دست دادند امیدوارم قدر پدر و مادرمون رو بدونیم

  



تاريخ : سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 | 1:58 | نویسنده : داود نوروزی |
دل من مبتلای عشقت

شدم عاشق در هوای عشقت

بنوازم نوای جانسوزی

از غم فراق جانکاه عشقت


چه صبوریها کردم در ره تو

تا شوم در نظرت لایق عشقت

شده ام عاشق و مدهوش و مست

از بوی شفا بخش عشقت


دیوانه شود هر که بیند

چون من در ردای عشقت

گر من بمیرم و روم در خاک

هرگز نرود زیادم،هوای عشقت


بر همگان شود آشکارا

رخ زیبای وصال عشقت

تیر غم تو برفت، در دل من

چون لیلی مجنون عشقت


هرگز نشود، ز یادم فراموش

چون رفته به تن،خاک عشقت

هرگز نشوم، ناامید من

چون وفادارم، در پای عشقت


گر شوی مثل من، تو عاشق

چون من بکشی، بلای عشقت

شاعر تو اگر دوا خواهی بر عشق

سجده بکن بر خدای عشقت


این نوشته ای که سرودم تقدیم میکنم به همه دوستان هم وبلاگیم،وتقدیم به مادرم که خیلی دوسش دارم

و همچنین کسی که دوسش دارم ولی خودش از دلم خبر نداره.



تاريخ : دوشنبه هشتم اسفند 1390 | 13:11 | نویسنده : داود نوروزی |
سلام دوستای خوبم

خیلی ازتون ممنونم که منو راهنماییم کردین تا درست تصمیم بگیرم

واقعا زبان قاصر از تقدیر وتشکر ازشما

از همه تون ممنونم اسم نمیارم تا اسم بعضیا ازقلم نیفته



                              ( برگه ها بالا)          

www.omid3.blogfa.com



                                     



تاريخ : دوشنبه یکم اسفند 1390 | 13:19 | نویسنده : داود نوروزی |
Black Wallpaper Desktop | www.pix2pix.org

شبی باهم کنار یک پنجره

ببستیم پیمان عشق،نبودند همه

بگفتیم از لحظه های آشنایی

چه خندیدیم باهم خدایی


به هم گفتیم همیشه باهم هستیم

اگر بودیم،وفادار هم هستیم

همیشه زمان این دل حزین بود

دل ما ازهمه عاشقترین بود


تو ای سازونوای عاشقی هام

نشونی ازهمه دلواپسی هام

وجودم بی تو تنهاترین است

دلم ز یاد تو زیباترین است


چه وقتا که زدوری گریه کردیم

ولی با این همه نفرین نکردیم

قسم خوردیم به خدای یگانه

نریم از پیش هم حتی یه لحظه


ولی عاشقی چه رسمی است

دل و دلدادگی که حتمی است

به چشمانت قسم ای عزیزم

تو رو دوست دارم ای بهترینم



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 | 3:14 | نویسنده : داود نوروزی |
سلام خدمت همه دوستان وهم وبلاگیام:

دوستان عزیز نمیدونم تو زندگی عاشق شدید یانه،اصلا بهش اعتقاد دارید یانه،ولی هر نظری هر فردی دارد

برای خود آن شخص محترم و دلیل قانع کننده ای برای آن دارد.

امروزه با توجه به پیشرفتهای ماهواه ای ،اینترنتی و... انسانها بیشتر باهم درارتباط هستند،از اروپا گرفته

تا آسیا وآفریقا وآمریکا...وهر ثانیه وهر لحظه ودقیقه اتفاق جدیدی رخ میدهد وزندگی بیشتر به سمت ماشینی

شدن می رود،وبه مادیات بیشتر پرداخته میشود تامعنویات و روحیات.

غزض از مزاحمت اینبار شعری، شعر آپ نکردم ولی دوست داشتم نظرتون راجع به 2چیز (سوال)بدونم/


اگر مایل بودید جواب بدید:

1-تعریفتون از عشق،واینکه بهش اعتقاد دارید یا نه؟ چرا؟


2-دوستی های اینترنتی که منجر به ازدواج ویا آشنایی میشود را قبول دارید یا نه؟چرا؟


امیدوارم نظرهای حقیقی که از ته قلبتان باشد رابرایم ارسال نمایید.

عشق رازی است مقدس بین عاشق ومعشوق، رازمان راپیش هر کسی بازگو نکنیم

مقدس است پس به آن توهین نکنیم، عاشق ومعشوق را ازدرگاه عشق بیرون نکنیم زیرا

آنان عبادت کنندگان عشق هستند در شان معبود نیست عابد را بیرون کنند.


                                                 دوستدار همیشگی تان:دلنوشته های غمگین(داود)




تاريخ : سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 20:34 | نویسنده : داود نوروزی |

یه حرفی بگو تابدونم،تاکی باهام میمونی

یه نگاه کن دلبرم،توکه حال منو میدونی

همه میدونن که من وتو،خیلی عاشق هم بودیم

همه میدونن که خیلی،به هم دل وابسته بودیم

بیاکه من دارم،از دوریت دیوونه میشم

بیاکه دارم بی تو،از دنیا سیر میشم

نگران توام چی میشه،تو هم نگران من باشی

به دنبال توام شاید، تو هم دنبال من باشی

تواگه بیای دل من،مثل قدیما جوون میشه

خونه ویرون من،دوباره همون خونه میشه

بی تو نفس کشیدن،برام خیلی محاله

این دنیارو نمیخوام،بی توبرام چه فایده

یادته باهم قرار گذاشتیم،برا دیدن هم

یادته باهم خنده وگریه کردیم،زندیدن هم

نگران توام چی میشه،تو هم نگران من باشی

به دنبال توام شاید، تو هم دنبال من باشی

تموم دلخوشیم این بود، که باهم می مونیم

تموم دلخوشیم این بود،غمخوار هم می مونیم

جای صندلی توخالی ست،توخونه وتو قلب من

به جون خاطراتی که ،داشتیم باهم کنار من

قسم به عشقمون قسم به خاطراتمون عزیزم

تاآخر عمر تا آخرین نفس،منتظرتم تمام وجودم

نگران توام چی میشه،تو هم نگران من باشی

به دنبال توام شاید، تو هم دنبال من باشی





تاريخ : دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | 2:42 | نویسنده : داود نوروزی |
یه آسمان آبی،برای زندگی

یه دل صاف وساده برای عشق

شبِ تاریک باعشق، پرازخورشیدِِِِِِ

آسمانِ عاشق بامعشوق،پرازستاره

زندگی کن به خاطرمعشوق

نفس بکش به خاطرِِِِِِ آسمان آبی

غصه زندگی همیشه گفتنی است

قصه معشوق همیشه ماندنی است

قصه وغصه همیشه کنارهم اند

عاشق ومعشوق همیشه به پای هم اند

شاید قصه غصه عشق من

نزاره هیچ کی ازکسی جدا شه مثلِ من

لحظه های زندگی بی عشق تباهِ

زندگی بی عشق چقدر سیاهِ

برای عشق بایدنوشت وگریست

برای زندگی بایدآزمودو آموخت

زندگی بی عشق ممکمن نیست

زندگی بی عشق ومعشوق آسان نیست

باورکنیم زندگی را،باورش کنیم بی عشق سختیش را

عاشق شو،زندگی بی عشق کم ازهیچ نیست



ِ



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | 2:3 | نویسنده : داود نوروزی |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

ازوقتی رفت،یه روزخوش ندیدم

ازوقتی رفت،دلم خواست بمیرم

خدامگه بهم نگفته بود،دوست دارم

خدامگه بهم نگفته بود،میمونم باهات

اورفت ومن روتنها گذاشت،چه کنم؟

اورفت ومن ماندم،باخاطراتش بادلم

خداکاش هیچ موقع اونو نمی دیدم!

خداآخه نمیتونم اونو فراموشش کنم

دیگه قسم خوردم،عاشق هیچ کی نشم

دیگه قسم خوردم،باهیچ کی هم زبون نشم

حیف من که دل به دلش دادم

حیف من که جوونیامو به پاش گذاشتم

کاش باور نمیکردم حرف هاشو

کاش باورنمیکردم دروغ هاشو

خداخودت کمک کن فراموشش کنم

خدا خودت کمک کن باخاطراتش چه کنم!؟


                                                       تقدیم به همه عاشقان واقعی

                                                                         و

                                                        همه دوستان هم وبلاگیم

                                                                        






تاريخ : شنبه دهم دی 1390 | 20:57 | نویسنده : داود نوروزی |
اسم : گمنام

شهرت: گدای محبت

وطن: غربت

نام مادر:سلطان غم

نام پدر: درویش تنها

محل تولد:خرابه های عشق

تاریخ تولد: سال غم زاده ها

نور: شمع

جرم: به دنیا آمدن

محکومیت: دوست داشتن

یار: تنهایی

پلاک: غریب

آدرس: شهرعشق ـ چهارراه تنهایی ـ کوچه بدبختی



تاريخ : یکشنبه چهارم دی 1390 | 20:39 | نویسنده : داود نوروزی |
منم اسیردلت ای امید آرزوهایم

 بمان بادلِ من ای امید آرزوهایم

توآسمانی وابری من از عمق زمینم

خداکند که بیایی به محفل دل ما هم 

چشمهایت مات وابری مانده اند

کلبه ام را سایه ها پوشانده اند

چند فصلی است که تنها مانده ام

نیست گوشی که بشنود فریادم

نیست دستی که دهد شاخه گلی ازسر مهر

نیست  دستی که بگیرد گل عشق

قسم به لحظه جدایی  قسم به صبح ورهایی

خداکند که بیایی به کلبه دل ماهم

تو ازطلوع بهاری ُ من ازغروب پاییز

تو استوار و رفیعیُ  منم کلبه ویران

تو ازلطافت شعری  من ازخشونت خط

تو ازترنم صبحی  من از کدورت شب

وقتی زتو پرسیدم از عشق چه میدانی؟

ناگه تو به من گفتی ازعشق چه میدانی؟

 

 



تاريخ : یکشنبه چهارم دی 1390 | 20:30 | نویسنده : داود نوروزی |
آتش مرانمیسوزاند ای چشم سیاه

آخ خسته ام ولی دوای دردم طبیب نیست

چشم هایم خیس است ولی کسی آن را پاک نمی کند

غریب وتنهایم ولی کسی دستم نمی گیرد

من خسته چشمان سیاهت هستم

شاید چشمان تو دوای دردم باشد

خیلی دوست داشتم که چشات مال من باشه

اما بدون تو فقط شبها میکردم ناله

ای خدا میخوام بهم بگه که پیشم میمونه

ولی میدونم که این رویای محاله!

خدا مگه من عاشقش نبودم

پس چرارفت ومنو تنها گذاشت

خداییش حق من بود به پات بسوزم

خداییش این بود حال و  روز من

آخه جواب محبتهای من این بود

منی که جوونیام ورو به پاش گذاشته بودم

ولی خدا بهش بگوهمه تقصیرات گردنِ من

منی که تنها بودم ولی همیشه عاشق یک نگاه از چشاش بودم

باید امشب چمدانم روبردارم برم یه سفر

باشد که نماند زمن نامی دراین زمان



تاريخ : شنبه سوم دی 1390 | 15:59 | نویسنده : داود نوروزی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.